تبلیغات
شعرعاشقانه - آسمانیها
به نام خدای ناهید
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

ابر برچسبها

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

nh,n

آسمانیها

باچشم بصیرت بین


آسمان آبی را


رنگ زیبا


وسعت وپهنا


گاه ابری گاه صاف


گاه شادگاه غمگین


تابه حال دیده ای اینگونه


شخصی ازجنس حریر


دورنمای ذهن اوچون آسمان


وسعت حرفش وسیع


باخنده اوهمه شادند


بااندوه اوهمه گریان


حال فکرکن اینگونه شخص


گردل دهدازروی عشق


چگونه خواهدشدکاراو؟


تاریخ باآن همه قدمت


سرفروخواهدآوردبه یقین


روبین جنس لیلی را


جززجنس آسمان 


به زجنس آسمان دیگرچیست؟


به زآسمانیها دیگرکیست؟


کاش سهم خوبان آسمان باشد


کاش ابرهای تیره وحشت


نصیب کج روان باشد


آنها که درسینه جای دل

چیزی شبیه سنگ فرمان میدهد







نوشته شده توسط :aryamehr
جمعه 18 آذر 1390-08:01 ب.ظ
نظرات() 

What causes pain in the back of the heel?
دوشنبه 16 مرداد 1396 10:16 ب.ظ
Hi friends, how is all, and what you would like to say regarding this piece of writing,
in my view its in fact awesome in support of me.
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:58 ب.ظ
عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .
همان یک لحظه ی اول ،
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،
بر لبِ ، پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ،
زمین و آسمان را
واژگون ، مستانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
سبحه ی ، صد دانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه ، بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،
به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم ،
یک نفس کی عادلانه سازشی ،
با جاهل و فرزانه می کردم
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:57 ب.ظ


چه خنده دار

مگه نه
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:56 ب.ظ
به مجنون زد شبی لیلی اس ام اس (پیامک)، که آخر تا به کی تاخیر و فس فس؟، اگر عقدم نخوانی سال جاری، روم تهران شوم دختر فراری







تهرانیه تو حج ,پرده کعبه رو گرفته بود می گفت خدایا توبه دیگه برای ترکا جک نمی سازم یه ترکه زد رو شونش گفت داداش قبله کدوم وره؟ تهرانیه داد میزنه خدایا خاطره که می تونم تعریف کنم؟

اینم فقط برا اینکه بخندی
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:54 ب.ظ
من ترانه هایم را قاب می کنم...




با سنجاق تنهاییم ؛




به گوشه ای می آویزم ،




تا تو بخوانی...




اگر خواندی ،




فقط لبخند بزن...




لبخند تو ؛




هر لحظه اش ، یک عمر سرزندگیست...




تو فقط بخند...




برای من ،




ایـن تمــام زنــدگیــست...



شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:54 ب.ظ
هوای گریه دارم

هیس !!!

ساکت !!!




وجدان ها همه خوابند!!!




آهسته بروید !!!

آهسته بیایید !!!




مبادا بیدار شوند !!!

شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:53 ب.ظ
کثیفترین چاپلوسی زمانیست که،

کسی بخاطر طبیعی ترین نیازش به دروغ به معصومی بگوید دوستت دارم...

شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:52 ب.ظ
برای بودن ؛ گاهی لازم است که نباشی ! شاید نبودنت ؛ بودنت را به خاطر آورد ... اما دور نباش ... دوری همیشه دلتنگی نمی آورد ... فراموشی همان نزدیکیهاست ... !!!

شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:51 ب.ظ
حرف دلت رو امروز بزن !




اگر امروز گفتی..... اسمش " حرف ِ دلِ "

اگر نگفتی ...... فردا میشه " درد دل



شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:50 ب.ظ
هروقت گریه میکنم سبک میشم

عجب وزنی داره چند قطره اشک
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:49 ب.ظ
از چه بنویسم ؟ امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می

کند ، مانده ام که از چه

بنویسم ... از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی ...

از چه بنویسم ؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و

کور است ؟
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:49 ب.ظ
عشق یعنی اینکه وقتی میخوای برسونیش رادیو پیامو روشن کنی ببینی کدوم مسیر پر ترافیک تره





شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:48 ب.ظ
ای روزگار


من


راه های نرفته


زیاد دارم


ولی


با تو یکی


زیـــــــاد راه آمده ام




شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 05:46 ب.ظ
خواهش میکنم قابل شما رو نداره داداش خوبم

شاد و سربلند و سرافراز باشی

بازم به من سر بزن خوشحال میشم
شقایق عاشق
یکشنبه 20 آذر 1390 02:18 ب.ظ
بازم به من سر بزن خوشحال میشم

راستی اپمممممممممممممم اگه دوست داشتی بیا

راستی شعرتم زیبا بود خوب همه قواعد رو رعایت کردی

هنر خوبی داری شعر گفتن خلاقیت میخواد که شما دارید

شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:58 ب.ظ
نه اسمش عشق است؛

نه علاقه؛ نه حتی عـادت؛

حماقت محض است !

دلتنگ کـسی باشی؛

که دلش با تـو نیست!!!!!!!!!!
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:58 ب.ظ
گوشهایم را می گیرم...

و چشم هایم را می بندم...

و زبانم را گاز می گیرم..

ولی...

حریف افکارم نمی شوم...

چقدردردناک است...

فهمیدن ...!
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:57 ب.ظ
چه خوش خیال بودم ...

که همیشه

فکر می کردم

در قلب تو

محکومم

به حبس ابد!!

به یکباره جا خوردم ......

وقتی

زندان بان

برسرم فریاد زد:

هی..

تو ...

آزادی!

..

و صدای گامهای

غریبه ای که به سلول من می آمد........!
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:57 ب.ظ
خدا شونه هامونو...

فقط واسه اینكه ...

كوله بار غمهامونو روش بذاریم نیافرید...


آفرید

تا بعضی وقتا بندازیمشون بالا ...

و بگیم بی خیال !!!
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:57 ب.ظ
سـکـــــــه ی زنـدگـیم

شـیـــــــر نـدارد

امــــــــا

هـمـیـن خـطـی

کـه مـــــــرا بـه تــــــو

وصـــــــــــــــــل

نـگـه مـی دارد را

بسیـــــار دوســـــــت مـی دارمـــ .
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:56 ب.ظ
و من هنوز عاشقم
آنقدر که می توانم
هر شب بدون آنکه خوابم بگیرد
از اول تا آخر بی وفایی هایت رابشمارم
و دست آخر
همه را فراموش کنم
آنقدر که می توانم
اسمت را
روی تمام آبهای دنیا بنویسم
و باز هم جا کم بیا ورم
آنقدر که می توانم
شب ها طوری به یادت گریه کنم که
خدا جایم را با آسمان عوض کند!
و من هنوز عاشقم
آنقدر که میتوانم
چشم هایم را ببندم
و خیال کنم:

هنوز دوستم داری!

شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:56 ب.ظ
همبازی هایمان را تا وقتی دوست داریم،

که خوب می بازند !

شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:55 ب.ظ
وقتی دست‌هایت لرزید
و دلت لیز خورد
در رودخانه‌ای
که ماهی‌های قزل
تسلیم نمی‌شوند
تازه می‌فهمی که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

عاشق شده‌ای ...
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:54 ب.ظ
فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیزی را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....

همه چیز را فراموش می کنم
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:53 ب.ظ
شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:52 ب.ظ
می دونست دلم اسیره ولی رفت / می دونست گریه ام می گیره ولی رفت
می دونست تنهایی سخته ، می دونست / می تونست باهام بمونه ، نتونست
می دونست دلم شکسته ولی رفت / غم اون تو دل نشسته ولی رفت
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:52 ب.ظ
آدمهای خوب از یاد نمیرن ، از دل نمیرن ، از ذهن نمیرن !
ولی زودتر از اینکه فکرش رو بکنی از پیشت میرن !
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 11:51 ب.ظ
هر جا دلت شکست ، قبل رفتن خودت جاروش کن تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره !
شقایق عاشق
شنبه 19 آذر 1390 02:35 ب.ظ
رسیده ام به ناکجا
به آن کجای بی کجا

رسیده ام به چشمِ تر
به یک غروب پُر خطر

رسیده ام به یک دروغ
به یک صدای بی فروغ

رسیده ام به مرزِ شب
به لحظه های سوزوتب

رسیده ام به درد و غم
به گریه های دم به دم

رسیده ام به بُغظِ خیس
به چشمای همیشه خیس

رسیده ام به یک جنون
به یک نگاهِ پُر زِ خون

رسیده ام به یک گُذر
به ناله های بی ثمر

رسیده ام به یک سراب
به یک سؤالِ بی جواب

رسیده ام به یک حباب
به شومترین لحظۀ خواب

رسیده ام به یک کویر
به یک دلِ بهانه گیر

رسیده ام به پُشتِ در
به شکوه های دربه در

رسیده ام به یک محال
به خواسته های خیس وکال

رسیده ام به یک شکست
به دردی که به دل نشست

رسیده ام به نا رفیق
به زخمای خیلی عمیق

رسیده ام به سوزِ دل
به آدمای مُرده دل

رسیده ام به انتها
به تارو پودِ مُرده ها

رسیده ام به فصلِ زرد
به مرگی آلوده به درد

رسیده ام به مرگِ خویش
به خاطراتِ ریش ریش

زیبا بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر